ساملک
یه مدت باز به بیخبری گذشت، ولی زود برم سر اصل مطلب. راستش اصلا به این خاطر دوباره مشغول نوشتن شدم
فقط اولش ۲ تا نکته رو گوشزد کنم:
۱- طبق آمار رسمی ۵۰٪ بر و بچ خوابگاهی دانشگاه تهران، تهران فامیل دارن و از این ۵۰٪، ۹۰٪ شون تهران خاله دارن.
۲- بنده اوایل دانشجوییم در تهران و زندگی خوابگاهی بچه ننه بودم و سر و تهم رو میزدن خونه خاله بودم.
خوب حالا بعد از این مقدمه چند روز پیش رفتیم خونه خالمینا و بعد از ۱۰ سال گذشتن از اون زمان خالم دفترچه خاطرات زمان دانشجوییم رو بم داد که سال اول دانشگاه مینوشتم. شب اول که بازش کردم بسختی بستمش و پاک رفتم توی اون حس و حال. چند تا نکته هم بم یاداوری شد، یکی اینکه واقعا سر و تم سال اول خونه خاله بوده و ۲ اینکه واقعا توی خوابگاه زندگی سگی داشتیم. هرچند مرورش اونم بعد از ۹ سال واقعا میچسبه،
باز یادم اومد که اون وقتا بروبچ بما میگفتن خاطرات نوشتن کار دختراس، منم میگفتم پس فردا که من خاطراتم رو چاپ کردم شما حسرت میخورین، حالا به چاپ که فعلا نرسیده ولی این شد که تصمیم گرفتم توی وبلاگ بنویسمشون.
شاید برای بچه های خوابگاه دانشکده فنی مکانیک ۷۹ جالب باشه. سعی میکنم هر روز یک روز رو اضافه کنم!!
نظراتتون رو روی خاطرات بگین
فعلا یا علی
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/12ساعت 14:13  توسط امين
|
راستش ما زمان دانشجويي چند صباحي آلمان بوديم به ولايت اشتوتگارت. اونجا يه رفيقي داشتم به نام گوستاو اهل كلمبيا بود، خيلي پسر خوبي بود و يه جورايي رفيق فاب ما حساب ميشد. ۳ - ۴ تا سفر هم با هم رفتيم.
گذشت و ما برگشتيم ايران و يه مدتي هم با هم در تماس بوديم و قضيه فراموش شد تا يه چند وقت پيش كه نفهميدم چي شد زد به كلم كه باش تماس بگيرم. پا شدم يه ايميل بش زدم و اتفاقا اونم بعد از ۱ هفته جواب داد. گفت كه كلمبيا بوده سفري، حالاهم فرانسه زندگي ميكنه و توي يه شركت مهندسي بعنوان مدير پروژه مشغول به كاره. اينكه از كارش خسته شده و ميخواد عوضش كنه و در نهايت هم كلي احساس دلتنگي.
منم براش از اوضاع نوشتم، اينكه با رفيق نامزد شديم و نيمه گرفتار شديم و دنبال بدبختي و بعد از كار و از اوضاع و خلاصه سر صحبت وا شد. بعد ازش پرسيدم كه اون چه ميكنه و به روال دوستان خارج، از فنچهايي كه دور خودش جمع كرده بگه و اينكه چند تا بچه دست انداخته و اين حرفها.
گذشت و بعد چند روز جواب داد كه چه ميكنه و اينكه يه دوست پسر داره كه ۱ ساله با همند.
ما رو ميگي شاخ دراورديم كه دوست پسر چه صيغه ايه ديگه. اين بود كه سريع جواب دادم كه گوسي دوست پسر چيه و اين حرفها، بعد هم به شوخي پرسيدم كه موقعيتش توي رابطه چيه؟
جواب كه دادفهميدم جا خورده، پرسيده بود منظورت از موقعيت چيه و بعدش هم گفته بود كه راستش من هميشه همجنس باز بودم ولي بتو نگفتم.
من كه حسابي جا خورده بودم تازه فهميدم كه رفيق گرمابه و گلستان ما توي ديار غربت هومو بوده، تازه فهميدم چرا هيچوقت يه دوست دختر نداشت اونجا، پرسيده بود اين چيزا براي شما خيلي عجيبه، منم جواب دادم راستش آره، دروغ چرا! تا بوده و بوده ما اينارو به چشم قاتل و ابني نگاه ميكرديم، شما باشين بمن حق نميدين بدونم رفيق فابم فاعله يا مفعول، گيرم كه توي فرنگ احساس مهمتره، ريدم به هر چي احساس شما دوست ندارين بدونين كسي كه بعنوان رفيق، لوطي، با مرام، مروت و اين حرفها ميشناسينش، دعوات شه روش حساب ميكني! زبونم لال...، كدوم ور قضيس، ميده يا ميستونه. اي تف به رفاقتت گوسي اگه بفهمم مفعولي، ميشم مثل كسي كه بدجوري بش خيانت شده،
چه كنيم ما رو توي هر جلدي كني آخرش دهاتيم، از ابني جماعت هم بدمون مياد حالا هر چي ميخواد بشه.
+ نوشته شده در شنبه
1388/03/09ساعت 13:21  توسط امين
|
من دارم براي اولين بار يه كتاب از نادر ابراهيمي فقيد رو ميخونم، "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم"، زياد پيش نرفتم ولي خيلي پر احساسه، از اين كتابهاييه كه ميگي كاشكي من اين جملات رو براي نامزدم مي نوشتم!!!
فكر كنم آدمهاي پر احساس اشك بريزند، به هر حال حيلي حال و هواي زنده اي داره، من كه باش ارتباط برقرار كردم، تصميم دارم تكه هاي قشنگش رو توي وبلاگ هم بذارم، از خودش كه نمي تونم اجازه بگيرم، حداقل كاري كه ميتونم اينه كه عين مطلب رو بذارم و هر دفعه يك دعا يا فاتحه نثار روح پر ارزشش كنم، از هركسي هم كه ميخونه خواهش دارم اين كار رو بكنه:
۱- رهگذر پاره هاي تصورش را نمي يابد و به خود ميگويد كه به همه چيز ميشود انديشيد و سگها را نفرين ميكند. نفرين، پيام آور درماندگيست و دشنام براي او برادري حقير.
۲- من جيبهاي كهنه ام را از بادام زميني پر ميكنم و فرياد ميزنم: هليا بيا برويم بيرون توي باغ قصر بگرديم، پنجره باز ميشود، تو ميخندي،
- هنوز عصرانه نخورده ام، كمي صبر كن!
برميگردي و يك نان مربايي بزرگ از پنجره ات مي اندازي پايين، من روي هوا آن را ميگيرم، و تو باز ميخندي، با ليوان چاي مي آيي كنار پنجره و با دهان پر چيزهايي ميگويي كه من نميفهمم،
-باباجانت كجاست؟
-رفته سري به پنبه ها بزند، امسال ما خيلي پنبه داريم،
-ميدانم هليا
... بازگشت من به شهر بازگشت من به سوي تو نيست، سگهاي خانگي مرز ميان آشنايي و بيگانگي هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/24ساعت 9:36  توسط امين
|
بهشت و جهنم
روزی يک مرد روحاني با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/24ساعت 9:18  توسط امين
|
سلام
سال نو مبارك
امسال هم كه شد سال اصلاح الگوي مصرف، البته نميدونم ولي فكر كنم اين به اين معني نباشه كه هيچكس حق نداره امسال نوآوري و شكوفايي كنه.
به هرحال ايشالاه كه در عرصه انرژي هم اتفاقاتي بيفته و يكم اصلاح شه/يم.
ما كه ميخواستيم بالاي ظرف آجيلمون يه پلاكارد بزنيم با عنوان "اصلاح الگوي مصرف"، بابام نذاشت.
امسال عيد من اراك بودم، يكي از آثار باستاني در حال ساختش رو ديدم، خيلي قشنگ بود، قلعه سلطان آباد، باور كنيد جدي ميگم، اگه شد عكسش رو ميذارم.

خوش گذشت، ۱۳ بدر هم تهران بوديم، سعادت آباد، خيلي شلوغ بود، ولي خداييش هوا خوب بود و اوس كريم حالگيري نكرد!! خداجان خيلي مخلصيم.
امسال هم هواي ما رو داشته باش.
مخلصيم
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/17ساعت 12:24  توسط امين
|
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/24ساعت 10:23  توسط امين
|
سلام، يه مدت كم پيدا بودم، ببخشيد
از مقداد و مموتي ممنون بابت وقتي كه گذاشتن
راستي تا حالا به اولين ها فكر كردين؟
مثلا كي اولين بار دروغ گفت؟ واقعا ها! كدوم .... توي اين دنيا اولين دروغ رو گفت يا بعبارت ديگه دروغ رو اختراع كرد؟
مردم كه دروغ بلد نبودن! اصلا اوني كه اختراع كرد حتما خيلي باهوش و خلاق بوده ها!
حالا به نظر شما خوب شد اختراع كرد يا نه! اگه اختراع نشده بود الان دنيا چطوري بود؟
مطمئنين كه از ايني كه هست بهتر بود؟ فكر نكنم سوال درستي باشه، ولي شايد بتونيم يه روز امتحانش كنيم.
عين همين سوالها براي بقيه چيزها هم مطرحه، مثلا اولين بار كي چاپلوسي كرد؟ مگه نميگن نياز مادر اختراعه؟ پس حتما اولين بار يكي از مدح شدن خوشش اومده كه چاپلوسي اختراع شد!!!
اولين بار كي يكي ديگرو زد؟
اولين بار كي خيانت كرد؟
اولين بار كي برده داري كرد؟
دو تا نكته هم بعنوان حسن ختام
شايد بعضي از اينها به هم متصل بودن، مثلا اولين كسي كه خيانت كرد مجبور شد دروغ بگه!
دوم اينكه اين اولين نفرها چه حالي داشتن وقتي اختراع خودشونو ثبت كردن؟؟
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/24ساعت 10:7  توسط امين
|
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/30ساعت 11:9  توسط امين
|
چند روز پيش توي مترو بودم، مثل هميشه شلوغ و ملت هم درب و داغون. سر ظهر بود و من از ايستگاه توپخونه ميامدم مفتح. يهو يه پيرمرده از وسط جمعيت گفت بر محمد و آل محمد صلواااااات، مبالغه كنم ۵ نفر فرستادن، يارو گفت همتون خوابين، يكي ديگه گفت تازه فهميدي همه خوابن
پيرمرده گفت حالا كه صلوات نميفرستين، ... يكدفعه شروع كرد به خوندن سرود گارد جاويدان، دقيق يادم نيست ولي پر بود از درود به اعليحضرت و جانم را فداي وطن مي كنم و جانم فداي شاهنشاه و ....
ملت مردن از خنده، يه زنه كنار من بود كه فقط مي خنديد و لبشو گاز مي گرفت. همه رو شاد كرد. بعدشم گفت من ديوونم، حالا صلوات مي فرستين. ايندفعه همه فرستادن!!
با خودم فكر كردم اگه مبلغهاي مذهبي ما هم از همين روشها استفاده ميكردن و از راهش وارد ميشدن شايد الان طرفداراي بيشتري داشتن.
من دو تا ايستگاه بعد پياده شدم و هنوز ملت داشتن ميخنديدن، بعد فكر كردم اين ديوونه حداقل ۱۰۰ نفر رو در عرض ۵ دقيقه شاد كرد، ما چند بار در روز يك نفر رو شاد ميكنيم؟
اگه شاد شدين يه صلوات براي اموات من بفرستين
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/30ساعت 11:4  توسط امين
|
> از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان
> بهتر زندگي کرد؟
>
>
>
>
>
> از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان
> بهتر زندگي کرد؟
> خدا جواب داد :گذشته ات را بدون
> هيچ تاسفي بپذير،
> با اعتماد زمان حال ات را بگذران
> و بدون ترس براي آينده آماده شو.
> ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه
> اي انداز .
> شک هايت را باور نکن و هيچگاه به
> باورهايت شک نکن.
> زندگي شگفت انگيز است فقط
> اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
> مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ
> این است که مهم باشی! حتی برای یک
> نفر
> مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این
> است با تمام توان شروع به دویدن
> کنی
> كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند
> آئین بزرگ كردنت را
> بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه
> خاص تو باکسی
> موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي
> پايان رسيدن
> فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى
> يا درياى بيكران... زلال كه باشى،
> آسمان در توست
>
>
> نلسون ماندلا
+ نوشته شده در شنبه
1387/10/14ساعت 8:57  توسط امين
|